و باز هم سلام
از اینکه با وقفه به روز میکنم عذر میخواهم
سعی میکنم این قصور خودم را هر چه سریعتر جبران کنم
یا حق
ادبی خبری
و باز هم سلام
از اینکه با وقفه به روز میکنم عذر میخواهم
سعی میکنم این قصور خودم را هر چه سریعتر جبران کنم
یا حق
فراموشی
تمامی عشقم را
در جامی به فراخی زمین
تمامی عشقم را
با خارها و ستاره ها
نثار تو کردم.
اما تو با پاهایی کوچک ، پاشنه هایی چرکین
بر آتش آن گام نهادی ،
و آن را خاموش کردی.
آه عشق سترگ ، معشوق خرد من!
در پیکارم از پای ننشستم.
در ره سپردن به زندگی ،
به سوی صلح ، به سوی نان برای همه ،
لحظه ای درنگ نکردم،
اما تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسه هایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست.
آه عشق سترگ ، معشوق خرد من!
تو توان مرا نسنجیدی،
توان مردی را که برای تو خون، گندم و آب را کنار گذاشت،
تو، او را اشتباه کردی
با پشه ی خردی که بر دامنت افتاد.
آه عشق سترگ ، معشوق خرد من!
گمان مبر که چشمانم در پی تو خواهند بود
آنگاه که در دور دست هایم.
بمان ، با آنچه برایت جا گذاشتم
بگذر، با عکس اندوه زده من در دستانت،
من همچنان پیش خواهم رفت ،
در دل تاریکی ها جاده های فراخ خواهم ساخت ،
زمین را نرم خواهم کرد
و ستاره ها را نثار گام آن هایی خواهم کرد که از راه می رسند.
در جاده بمان .
شب برای تو فرا رسیده است.
شاید در سپیده دم
همدیگر را باز یابیم.
آه عشق سترگ ، معشوق خرد من!
پاپلو نرودا
و باد مي وزد
گاهي آرام چون نسيم
گاهي خشمناك چون گردباد
اما حالا نه گرد بااست نه نسسيم
بلكه بادي است ميان اين دو
و با خود مي آورد ابرها را
ابرهاي باران زا را
در گير و دار هواي گرم خرداد ماه
با ابرهاي سياه كه در اينجا نخواهد باريد
و از اينجا گذر خواهد كرد
به سوي دياري ديگر
تا رها شود از سنگيني قطره ها.
با باد مي آيد قاصدك
قاصدكي كه خبر از دوست دارد
مي نشيند بر نوك انگشتان
و خبر خود در گوش انگشتان باز مي گويد؛
خبر از زندگي مي دهد:
زندگي سرشار از محبت جاريست
در دل دنياي طوفان زده مرگي.

نويسنده: ناشناس

زندگي ها
چه دلنگراني، گاه،
وقتي كه با مني
و من پيروز تر و سرفرازتر از ديگر مردان!
زيرا نمي داني كه در من است
پيروزي هزاران چهره اي كه نمي تواني ببيني،
هزاران پا و قلبي كه با من راه سپرده اند،
نمي داني كه اين ، من نيستم،
«من»ي وجود ندارد،
من تنها نقشي ام از آنان كه با من مي روند،
كه من قوي ترم
زيرا در خود
نه زندگي كوچك خود
بل تمام آن زندگي ها را دارم،
و هم چنان پيش مي روم
زبرا هزاران چشم دارم،
با سنگيني صخره اي فرود مي آيم
زيرا هزاران دست دارم،
و صداي من در ساحل تمامي سرزمين هاست
زيرا صداي آن هايي را دارم
كه نتوانستند سخن بگويند،
نتوانستند آواز بخوانند،
و امروز با دهاني نغمه سر مي دهند
كه تو را مي بوسد.
پابلو نرودا
« امضا کلمه نيست، معنای آن را اگر برسانيم ، نمی رسد. خوانده می شود، و خود خواننده است. و يا ما آن را در آنچه می خواند می خوانيم. چرا که هيچ خواننده ی متنی نيست که متنی برای خواننده نباشد.»
يداله رويايی
منِ گذشته امضا- ص-62
تنها با متنی از سردبیر عزیز امضا(محسن بوالحسنی)که به نقل از یداله رویایی در پیش زمینه سرمقاله شماره صفر شروع میکنم و دعا میکتم که در این عصر جنگ با ادبیات و اندیشه - عصر عزلت نشینی شاعران راستین امضا جایگاه واقعی خود را پیدا کند
مجله الکترونیکی امضاء ويژه ادبیات
امروز
ایران
منتشر شد
ضمن تبریک - آرزوی موفقیت برای دوستان تحریریه امضا داریم
پايين تر از پنجره
پلي بي عابر
رهگذري بي عبور
كلمات را به خاطر بسپار
زيرا آسمان خاكستري است.
(تقديم به دوست و يارهميشگي ام *سما*)
ساعت 6 صبح
چیزی به طلوع آفتاب نمانده
چارپایه برای سفر به آسمان آماده است
مسافران چمدانهای بی گناهیشان را
در دستهای بسته احساس نگه داشته اند
دیگر بار حکم اجرا شد
و چارپایه به مقصد رسید
از یک طرف به سرانجام می رسم
از هر طرف به طلوعی دوباره می نگرم
افسوس که به یکباره شعرم تمام شد
شاید غم گذشته از روی آستین تنهاییم عبور کرده باشد
آیه چندم سوره نمی دانم
می گفت:
چراغ تاریکی، خورشید است
و من هنوز فانوس انتظارم را در دست
به نگاره می سپارم
***
باز تصویرسایه کشیده ای
یا سبز شد ن ستاره را در صبح
افسوس که به یکباره حرفم تمام شد
شاید عبور سرد دلم از غمم طلوع کرد
اگر کسی از شما پرسید
آقا ساعت چند است
سعی کنید از کنارش بگذرید
و اگر هم اصرار کرد
بگویید دیگر زمان ایستاده
و قدم بزنید بر سنگ فرش کوچه هایی که سالهای کودکیتان را له می کردید
بدون آنکه به فکر پروانه ای باشید
که قدیمی ترها علت سوختنش را شمع تصور می کردند
اما نیوتن ثابت کرد
که سیب از درخت افتاد
نه بهار نارنج
که عطرش
حس مآنوس عشق را در شما بارور کند
که شاید در این بین
کودکی به دنیا بیاید
و نامش را زمین گذارند
تا فردا که بزرگ شد
بشود چیزی شبیه سنگ
که جوانی پرتاب کند
به سوی دشمن میهنش
اصلا" چه ارتباطی دارد
به ایستادن ساعت آن میدان
که هر وقت نگاهش می کنی
ساعت 4 بعد از ظهر
همان روز را نشان می دهد
که قطره قطره مروارید سرخ
از آسمان می بارید
تا کبود شود گردن دوستم
که به جرم نمی دانم چه
محکوم شده بود
اما از اینها که بگذریم
اگر کسی از من پرسید
آقا ساعت چند است ؟
شما بگویید چه کنم
اين معجزه سه حرفي چيست؟
اين سراي دل كجاست؟
كه اين چنين بي تاب در پي آن مي گرديم و كدامين راه ما را به مقصد مي رساند؟
نقطه آغازين سفر جاودانه عشق است و راست گفته اند :
عشق ، پديده اي واقعي است.

آن را مي توان محفوظ داشت ، پرورش داد، احساس كرد ، از آن چيزي آموخت و به آن تكيه نمود.
عشق همان جان است .
جاده عشق چيزي است كه آگاهانه آن را انتخاب مي كنيم.
عشق قدرت شفابخشي دارد ، جوهره ي ملكوتي و علوي را آشكار مي سازد، ايمان به زندگي را در فرد تقويت مي كند ، و
موجب هماهنگي همه ي سطوح هستي مي شود.
حقيقتي آشكار است كه براي دريافت عشق ،
بايد عشق خود را پيشكش كنيم.
اين عمل متقابل ، جريان عشق را زنده نگه مي دارد و بدون آن عشق راكد و بي رونق خواهد ماند.